يار محمد خان سهام الدوله / خاور بى بى شادلو
176
سفر نامه هاى سهام الدولة بجنوردى ( فارسى )
سر ما . هشت ظرف گلابى آوردند . دو سه آونگ چينى بود . سبد بسته جهت حضرت اجلّ عالى روحنا فداه به زن سيّدى دادم كه به شهر ببرد . دو ساعت از شب رفته نماز خوانده تا ساعت چهار منتظر شام شديم نيامد . نان و پنير شام كرديم . آمدند رختخواب بگذارند گفتند بقچهاى از سيّد ، آدم تركان بىبى در اندرون مانده ، خيلى از دست و پا بيرون شدند . بعد كاغذ به على قاپوچى نوشته يك نفر قزاق به شهر فرستادم . پنج ساعت و نيم از شب شام آوردند . ريش على محمد را حنا بستيم . شام را براى خودش بردند . خوابيدم . صبح دو ساعت از دسته گذشته برخاسته نماز خوانده چائى خورده ، در اين بين بقچهء سيده از ميان مفرش كنارى پيدا شد . قزاق تا حال نيامده . خلاصه سه ساعت بعد از دسته حركت شد . پنجشنبه 6 رمضان امروز پنجشنبه ششم [ ماه رمضان ] بايد برويم « چهار بيد » . آمده دم ايوان ذو الفقار سه چهار نفر فقرا بودند جواب داده گذشتم . به دهنهء « زو » كه رسيديم على اصغر خان ناظر اذن خواسته مراجعت به شهر كرد . تا از خشكه زو بيرون شديم كالسكه به قدرى تكان داد كه همهء استخوانها از هم بيرون شد . بارى در خيرات بالاى چشمه به ناهار پائين شديم . جاى همهء ياران و عزيزان خالى . چهار ساعت به غروب مانده سوار شديم رسيديم به « كلاتهء محمد تقى آقا » . يك ديوار خرابه ديدم و چهار پنج نفر بربرى . آب هم چندان ندارد . ظاهرا قناتش را تنقيه مىكنند . چندان راه نيامديم كه زراعت چهاربيد [ پيدا ] شد . ماشاء الله خيلى زراعت شده است . دو ساعت و بيست دقيقه به غروب مانده وارد منزل شديم . كدخدا با ده پانزده نفر پيشواز آمده قربانى آورد . منزل بد نيست لكن دو عيب دارد : يكى بخارى دود مىكند ، يكى هم « 1 » . . . را ندارد . هيچ به خاطر ما نيامد كه شش جويه « 2 » از همه چيز واجبتر
--> ( 1 ) يك كلمه ناخوانا ( 2 ) كذا .